
بعد از این: وادی عشق آمد پدید
غرق آتش شد کسی کآنجا رسید
کس در این واردی بجز آتش مباد
و آن که آتش نیست: عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرمرو: سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان
لحظه ای نه کافری داند نه دین
ذره ای نه شک شناسد نه یقین
نیک و بد در راه او یکسان بود
خود چو عشق آمد :نه این نه آن بود
هرچه دارد: پاک در بازد به نقد
وز وصال دوست می نازد به نقد
دیگران را وعده فردا بود
لیک او را نقد هم اینجا بود
تا نسوزد خویش را یکبارگی
کی تواند رست از غم خوارگی
عشق اینجا آتش است و عقل دود
عشق کآمد: در گریزد عقل زود
عقل در سودای عشق استاد نیست
عشق کار عقل مادر زاد نیست
گر تو را آن چشم غیبی باز شد
با تو ذرات جهان همراز شد
ور به چشم عقل بگشایی نظر
عشق را هرگز نبینی پا و سر
زنده دل باید در این ره صد هزار
تا کند در هر نفس صد جان نثار
( عطار نیشابوری)